بیستم مهر را روز حافظ نامگذاری کرده اند. خواستم به همین مناسبت غزلی از خواجه را انتخاب کنم و در اینجا بیاورم اما یاد چندین خاطره متفاوت از حافظ افتادم و گفتم بد نیست که یکی دو تای آنها را بنویسم .

1- حدود هفده هیجده سال پیش بود که خانوادگی به همراه چند تن از بچه های دانشکده حقوق به پابوس آقا امام رضا "ع" رفته بودیم . کسانی مثل محسن باباخانی و همسرش خانوم معتقدی و خانم حسینی یگانه و همسرش و ... مجتبی فقیهی هم که مشهدی بود با ما آمد و یک شب هم ما را میهمان خانه پدرش کرد که خانه ای ویلایی در خارج از شهر مشهد داشت؛ ویلایی خیلی ساده اما با صفا.
پدر مجتبی از خادمان آستان امام هشتم "ع" بود و بسیار به شعر و ادبیات هم علاقه داشت و خیلی هم لفظ قلم حرف می زد. شام را توی حیاط کنار باغچه انداختند و بعد از شام، من پیشنهاد کردم که یک دور برای هر کس فال حافظ بگیریم.
پدر مجتبی گفت : نه ! فال نه ! اگر می خواهید حافظ بخوانید و از شعرش لذت ببرید من دیوانش را می آورم اما اگر می خواهید فال بگیرید و بگویید حافظ ، لسان الغیب است و از این حرفها ، نه . ما از این حرفها نداریم.
هر کاری کردیم راضی نشد و هر کس هر چه گفت قبول نکرد . از ما اصرار و از او انکار. دیدم یک فرصت خیلی خوب دارد از دست می رود . گفتم : حاجی ! یک کار می کنیم . شما دیوان را بیاور. همین موضوع را از خود حافظ می پرسیم، اگر پرت و پلا گفت که بدون تفأل می خوانیم و اگر جواب روشنی داد با اجازه تون می شینیم فال می گیریم. حاجی کمی فکر کرد و رفت کتاب را آورد و من فاتحه ای فرستادم و همین سؤال را از حافظ کردم که آیا راست است که تو لسان الغیب هستی و از راز دل خوانندگان اشعارت خبر می دهی یا نه . این غزل آمد :
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
کمال سِرّ محبت ببین ، نه نقص گناه
که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند !
حاجی سرش را پایین انداخت و گفت هر کاری دلتان می خواهد بکنید و رفت برایمان چای آورد.

2- یکی از مزایا - و به نظر خیلی ها اشکالات - من این است که خیلی می خندم که البته همراه این خنده گاهی شیطنتهایی هم هست ! بارها بابت این رفتارم هم تذکرات جدی گرفته ام ولی در هر صورت اصولاً خیلی ها مرا با همین ویژگی می شناسند.
سالها پیش زمانی که آقایان صفار هرندی و حاج آقا معلای عزیز در سردبیری و شورای تیتر کیهان حضور داشتند، روزی برای دادن تیتر خبرها به اطاق شورا رفتم و سر یک موضوعی خنده طولانی مدتی ! کردم که موجب شد کفر حاج آقا معلا را در آورم!
حاجی گفت : دژاکام ! تو خیلی می خندی و زیاد هم می خندی. بعد اشاره کرد به دیوان حافظی که به دلیلی آنموقع کنار دستش در اطاق شورا بود و گفت : بیا همین الان یک تفأل به حافظ بزن ببین نظر او درباره خنده های تو چیه . من هم از خدا خواسته ، لسان الغیب را برداشتم و نیت کردم و کتاب را باز کردم . در کمال تعجب همگی این مطلع یک غزل آمد :
ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
مشتاقم، از برای خدا یک شکر بخند!
اخم و تبسم توأمان حاج آقا معلا با هم در آمیخت و گفت : ای بابا ! حافظ هم طرفدار این دژاکامه ! گفتم : حاجی بیا بقیه اش را گوش کن و خواندم :
گر جلوه می نمایی و گر طعنه می زنی
ما نیستیم معتقد، شیخ ِ خود پسند !
که خنده سراسری همه کسانی که در اطاق شورا بودند تا مدتهای مدید ادامه پیدا کرد . حاجی حسابی سرخ شد و من از در اطاق زدم بیرون.
پ . ن : من حاج آقا معلا را خیلی دوست دارم و حالا که ماههاست بازنشسته شده و از کیهان رفته است دلم خیلی برایش تنگ شده است . این تکه حافظ به حاجی هم از روی رندی بوده است تا یک خاطره ماندگار برایمان ساخته باشد .
اما ، پدر مجتبی فقیهی هم که از خادمان با اخلاص و دوست داشتنی آستان قدس بود هم، حدود یک سال پیش به دیدار امام و مولا و ولی نعمتش ثامن الائمه "ع" شتافته است . وقتی از ما نمی گیرد که هم برای شادی روح حافظ و هم این پیرمرد مهربان و اهل ادب فاتحه ای نثار کنیم.




